|یک الماس،یک روز|
امروز،با خود اندیشیدم که چه سان هر روز زندگی،چون یک الماس خام است.
نه آنگونه که از روزنه ی پنجره می تابد،که درگیر و دار تلاش و آزمون شکل می گیرد.
هر بامداد،دانه ای کربن است در دل زمین زمان،وهر شبانگاه،یا به گوهری بدل شده ایم یا همان خاکستریم.
نوشتن،شاید تراش همین گوهر هاست…
سطور،برش هایی هستند که بر روی روزها می زنیم،گاهی دردناک،گاهی خوشایند،اما همیشه درخشان کننده.
امروز نوشتم تا یادم بماند که الماس شدن،نه یک شبه،که محصول هزاران شب سیاه است
و ما،درست درمیانه ی همین سیاهی ها، روشنایی را می سازیم.
فراموش نکنیم که هر واژه ی راست،برگی زرین بر دفتر جانمان می افزاید..
